دختر صوفی

یا رب ... بی حجابانه درآ... از در کاشانه ی ما... که کسی نیست به جز ، ورد تو در خانه ی ما...

یا رب ... بی حجابانه درآ... از در کاشانه ی ما... که کسی نیست به جز ، ورد تو در خانه ی ما...

۱۷ مطلب در فروردين ۱۴۰۴ ثبت شده است

یکسالی بود که به دنبال برگزاری نمایشگاه بودیم، میخواستیم یه نمایشگاه گروهی بزنیم، به همراه استاد و سایرین که من هم جزءشون بودم، استاد به هر دری زدن، هر نهادی که فکرش رو بکنید و هر سالنی که تصورش رو بکنید رفتن، اما به هزار و یک دلیل مجوز داده نشد، از اواخر بهمن بخاطر شرایط بدی که برام بوجود اومد ، من از جمع فاصله گرفتم، اما چند روز قبل استاد ناامیدانه با صدای بغض آلود یه ویس توی گروه فرستادن که بچه ها شرمنده، من نتونستم مجوز بگیرم و معلوم بود بشدت گریه کرده و ظاهرن آخرین جایی هم که یه سری قولها داده بودن، خلف وعده کردن...

همه ناراحت بودن، بیشتر از همه استاد...

روحیات خاص خودشون رو دارن...

من احساس خاصی نسب به این اتفاق نداشتم، اما از غم استادم ، غمگین شدم، توی فکر راه چاره ای بودم که یهو یاد آقای ناجی(مستعار) افتادم، ایشون رو از سال ۹۴ میشناختم، یه انسان فوق العاده چشم و دل پاک و خیلی با غیرت و خیلی متعهد و با اخلاق و شدیداً دارای نفوذ و البته بسیار مردمی و بسیار خَیِّر... یادمه سر موضوعی که با هم فعالیت مشترک داشتیم به من می‌گفت خانم صوفی نژاد من اندازه برادرهام به شما اعتماد دارم،‌ خلاصه همون چند روز پیش، بعد از شنیدن ویس استادم ، توی واتس اپ بهشون پیام دادم...

من : درود جناب ناجی، وقتتون بخیر، شما آقای فلانی مدیریت فلان جا رو میشناسید؟ 

آقای ناجی : سلام خواهرم، بله، از دوستان هستن، امری دارید بنده در خدمتم.

من : مجوز نمایشگاه میخواستیم، با استادم و دوستام، کسی باهامون همکاری نمیکنه.

آقای ناجی : بله ، حتمن، بهتون اطلاع خواهم داد....

و مکالمه تمام شد و ازشون خبری نشد، من حس کردم بین مشغله های کاری خیلی زیاد ، قطعا آقای ناجی یادش رفته...

راستش خیلی مردد بودم یادآوریش کنم یا نه...

و دقیقا همین چند ساعت قبل، به من پیام دادن که خانم صوفی نژاد سالن رو برای چه تاریخی براتون رزرو کنن...

واقعا برگام ریخت...

و البته برگای استاد و برگای سایر دوستانم...

با هماهنگی استادم، بهشون بازه ی زمانی اعلام کردم و قراره تاییدیه رو بهم بدن...

چقدر توی این یکسال استادم دوندگی کرد...

قطعا باید زودتر اینکارو انجام میدادم...

یه لحظه با خودم نشستم فکر کردم و اسم آدمهایی که شبیه آقای ناجی میشناسم رو توی ذهنم لیست کردم، چقدر آدم‌های اینجوری توی زندگیم زیاد دارم، البته که بواسطه ی شغلم و چقدر هیچوقت روشون حساب باز نکردم...

شاید هر کس دیگه جای من بود، با این ارتباطاتی که داشت، الان کلی اتفاقات بهتر توی زندگیش میفتاد...

حداقل دیگه لنگ حداقل ها نبود...

آقای ناجی دست به خاک میزنی... برات طلا بشه...

نه بخاطر کاری که برای من و دوستام کردی، بخاطر اینکه امن هستی و با غیرت... بخاطر اینکه هر بار بهت پیام دادم ، گفتی خواهرم ... گفتی خانواده محترم خوبن... گفتی خدمت پدر و مادر سلام برسونید... 

و نذاشتید فوبیایی که من نسبت به رابطه با مردها دارم، توی ارتباط با شما به من غلبه کنه...

ممنون که توی مکالماتمون یه کلمه اضافه تر از موضوع مکالمه نگفتید، ممنون که هیچ رفتار خارج از چارچوبی انجام ندادید...

ممنون که هرگز شوخی نکردین، هیچوقت هم عصبانی نبودین...

و تنها حرف غیر کاری که آقای ناجی به من زدن، یه روزی که من بشدت بخاطر مسائل شخصی و خانوادگی گرفتار بودم و توی خودم بودم، گفتن خانم صوفی نژاد ، درسته آدم مذهبی نیستید، اما من ازتون یه خواهش دارم ، نمیخواد مذهبی بشید ، نماز بخونید ، فلان کنید و چنان کنید... 

فقط مناجات امیرالمومنین(ع) رو بخونید...

هر چند بار که می تونید...

هر چند روز که می تونید...

من از علی نمیدونستم...

اونقدری میدونستم که علی امام اول شیعیان هست و نه بیشتر...

حالا یا علی پناه بی کسی هام شده...

آرامش و ذکر هر لحظه ام شده...

هنوز همون آدم بی مذهب هستم...

اما علی...

من مدتها مناجات امیرالمؤمنین رو میخوندم ، چون آقای ناجی حکم برادر بزرگترم رو داشت و میدونستم چیزی نمیگه که من آسیب ببینم، میدونستم خیلی غیرت و مردانگی داره...

هر بار ازشون خداحافظی میکردم...

میگفتن یا علی... خدا نگهدار...

آقای ناجی... علی یارتون...

.

.

.

یا حضرت علی(ع)...

شما شفاعت من رو پیش خدا بکن...

یا حضرت علی(ع)...

من امروز تصمیم گرفتم نو بشم و امروز کسی که پایبند شما هست، برای من و دوستانم یه در خیر باز کرد...

که میتونه اساس زندگی من رو جان تازه بده...

یا حضرت علی(ع)...

مثل همیشه مراقبم باش...

مراقب آقای ناجی و هر کسی که به شما ارادت داره باش...

یا حضرت علی(ع)...

من از بی کسی هام به شما پناه آوردم...

بعد از خدا ، شما پشت و پناهم باش...

یا علی...

 

جناب شمس تبریزی میفرمایند:

خرابش کردم که عمارت در خرابی ست...

جز اینه که برای ساختن از نو، باید اون چیزی که وجود داره رو خراب کرد...

و من سخت مشغول هستم...

هر چیزی و هر کسی که مانع از نو ساختنم میشه رو دارم تخریب میکنم...

نمیخوام کهنه ها بمونن... میخوام نو بشم...

خیلی سخته... خیلی درد داره... اما شاید به زور سرترالین، شاید بخاطر اون کسی که حتی تو خواب هم نمیدیدم بهم تلفن بزنه و جویای احوالم بشه، که از قضا بهم تلفن زد و جویای احوالم شد...

باید نو بشم...

باید...

باید...

 

خیلی تو ذهنم بود این بخش ماجرا رو بنویسم ، اما از قلم افتاد ، یه کم ذهنم پراکنده ست...

اون آقایی که خانمش رو مجبور به عمل ابدومینوپلاستی کرده بود و فرستادش تو کما ، یه آقای فوق العاده وقیح بود و البته کریه...

خدا رو شاهد میگیرم خانمش روی تخت بود، با منشی من که یه خانم خیلی لوند و اغواگر هست و از ارتباط با مردهای متعدد سیراب نمیشه ریخت روی هم...

به تمام مقدسات عالم...

و من منشیم رو بازخواست کردم... گفتم لامصب دلت برای خانومه بسوزه ...

ببین جلوت داره جون میده، چطور میتونی ، حالا اون وجدان و شرافت نداره...

میخوام بگم تو خودت رو برای رضایت و خرسندی مردی هم بکشی ، باز هم نمیتونی عطش هوس رو توی اون کنترل کنی...

و چقدر خوبه ما خانم ها......................................

همجنس خودمون رو به مرد جماعت نفروشیم...

پ.ن 1 : فحش توی کامنت های این پست بلامانع است...

 

متولد ۶۴ بود، صورت ناز و لطیفی داشت، عمل ابدومینوپلاستی انجام داد و به راحتی آب خوردن رفت تو کما، به صورتش نگاه کردم، به بدنش، به شکمش، چی باعث شد که این بلا رو سر خودت بیاری، چی باعث شد که تا این حد احساس ناکافی بودن بکنی، مادرش مثل اسپند روی آتیش بود، گفت همسرش مجبورش کرده، آروم میگفت و اشک می‌ریخت، میگفت دخترم یه فرشته ست...

تو دلم گفتم یه فرشته که الان توی کماست...

ما میدونستیم فرشته دیگه بر نمیگرده پیش مادرش...

اما به مادرش گفتیم انشالله خوب میشه که البته نشد...

کدوم مردی حاضره برای خوشایند همسرش این بلا رو سر خودش بیاره؟ کدوم مردی حاضره بخاطر طرف مقابلش حتی از یه اخلاق بدش دست بکشه، کدوم مردی حاضره خودش رو به تیغ جراحی بسپره که تاییدیه بگیره... اون همیشه مورد تایید هست، با هر ورژنی از ظاهر و شخصیت که باشه... و این دخترها بودن که همیشه بهشون حس ناکافی بودن داده شد، حتی خود ما دخترا به همدیگه مدام این حس رو میدیم ، توی جمع دوستان و رفقا و همکارا من تنها کسی هستم که بینیم رو عمل نکردم و مدام بهم میگفتن چرا عمل نمیکنی... چرا باید برم اتاق عمل و سر خودم بلایی بیارم که ممکنه تا آخر عمر درگیر پیامدهاش باشم، واسه اینکه یه کوچولو بینیم جمع تر بشه... خوب نشه... والا...

یادمه یه بنده خدایی چند وقت پیش بهم گفت فلانی رو راضی کن بره ژل لب بزنه، گفتم وا... تحت هیچ شرایطی اینکارو نمیکنم... مگه لباش چه مشکلی داره...اصلا مشکل داشته باشه، اون خودش از لبهاش راضی هست...من چطوری به خودم اجازه بدم در مورد ظاهر کسی اظهارنظر کنم...وقتی بهش بگم برو ژل لب بزن، یعنی لبهاش به اندازه کافی خوب نیست، چرا باید حس ناکافی بودن به دختری بدم که صورتش از نظر من مثل گلبرگ های گل قرمز میمونه...حالا بماند که خود این آقا انگار قیافه اش شبیه ما تحت مرغ تازه تخم گذاشته بوده و پای حرفهای چرندش هم بشینی میشه علامه ی دهر...از اینا که خودش رو قربانی دخترا میدونه و مدام در حال سرکوب دخترهاست ... 

من نمیگم کار زیبایی نکنید، ولی اگر اضافه وزن دارید، اولین کار رژیم غذایی مناسب و بعد هم ورزش مستمر هست، اگر اراده تون ضعیفه ، باید این مشکل رو حل کنید، باید مشاوره بگیرید، تمرین کنید، از روزی ۵ دقیقه ورزش رو شروع کنید، تا ورزش و غذای سالم بشه روتین زندگیتون، بعد کم کم وزنتون مهار میشه...

به زیبایی و سلامت پوستتون برسید، ولی نرید بخوابید توی اتاق عمل... اینکارا رو هم فقط برای خودتون انجام بدین، هیچ مردی توی این دنیا لایق این نیست برای خوشایندش به بدنتون آسیب برسونید...

لازمه ی اینکار هم اینه اولش خود خانوما از خودشون حمایت کنن، مدام به دوست و رفیق و خواهر همکارتون نگید برو موهاتو رنگ کن، برو ژل بزن، برو بینیت رو عمل کن، شکمت رو آب کن...ول کن بابا... رها کن بره ... تو هر چیزی هم که باشی ته اش اون نره خر میره با سکینه سه پستون بهت خیانت میکنه...

کارهای زیبایی مثل بوتاکس و تزریق ژل اگر خیلی خیلی کم و حساب شده و پیش پزشک خیلی معتبر باشه، میتونه صورتتون رو شاداب تر کنه...

اینم فقط برای اینکه از دیدن خودتون توی آینه حظ کنید ، انجام بدید...

گور مرده و زنده ی هر مردی که از نظرش شما کافی نیستین...

والا...

فکر میکنم یکی از معضلات مهم زندگی من اینه که سنم با قیافه ام و رفتارم اصلا نزدیکی و تطابق نداره ، امسال تصمیم دارم روی این موضوع کار کنم، من سن الانم رو دوست دارم و دلم میخواد رفتارم و اخلاقم به سنم بخوره، حتی قیافه ام، حتی لباس پوشیدنم... دلم نمیخواد صد تا قسم بخورم تا باور کنن چند سالمه...

دارم در همین راستا مطالعه میکنم، چرا رفتارهای کودکانه و ... دارم...؟!

اگر به نتیجه ای رسیدم اینجا بهتون میگم...

شما هم اگر تجربه ای دارید، بهم بگید...

 

من این حال افسرده رو دوست دارم، یه جا نشستن و خوابیدن و هیچ حسی نداشتن، نه شادی، نه غم عمیق... نه حتی سر سوزن دلتنگی...

دلم نمیخواد بلند بشم و هزارتا کار همزمان انجام بدم، دلم نمیخواد به روزای از این شاخه به اون شاخه پریدن برگردم ، دلم نمیخواد توی یه روز هزار تا کار کنم و ساعت دوازده شب از خستگی خوابم نبره، تازه یه شبهایی مجبور بودم تا چهار صبح چت کنم و افکار بیمار یه آدم بیمار رو هم تحمل کنم... 😖

واقعا نمی‌فهمم دلیل اینهمه صبوری نسبت به کسی که همیشه ته دلم ازش متنفر بودم، چی بود...

خلاصه که این هیچ کاری نکردن رو دوست دارم...

سرترالین رو هم بیشتر از چند روز قبل‌ترها دوست دارم...😁

چه اصراری دارن من بلند بشم...

کم مونده برن بیل مکانیکی بیارن منو جا به جا کنن...

والا...

۲۷ اسفند استادم که یه پزشک هفتاد ساله ست، از قدرترین پزشک های کشور، که کلی آدم حسابی تحویل دنیا داده، خواست منو ببینه، منم نتونستم که نبینمش... 

چون خیلی زیاد منو ساپورت میکرد و میکنه...

رفتم پیشش... بهم دست داد و محکم بغلم کرد... 😁

مطمئنم از روی شیطنت نبود...

البته برام مهم نیست از روی چی بود...

مهم اینه من مثل یه تیکه یخ سرد و بدون احساس بودم...

همه دارن منو مجبور میکنن دوباره شروع کنم...

همه نمیدونن من اینجوری راضی تر هستم...

حس میکنم همه بخاطر خودشون و منافع خودشونه که میخوان من بلند بشم...

قطعا که کسی نگران من نیست...

کاش بیخیال نصیحت کردن من میشدن...

کاش میفهمیدن من الان توی آروم ترین و بی احساس ترین ورژن خودم هستم و از این بابت راضی هستم...

درود...

نوروز شاد باش...

.

.

.

با آرزوی بهترین ها...

.

.

.

تندرست باشید...

.

.

.

بدرود...