دختر صوفی

یا رب ... بی حجابانه درآ... از در کاشانه ی ما... که کسی نیست به جز ، ورد تو در خانه ی ما...

یا رب ... بی حجابانه درآ... از در کاشانه ی ما... که کسی نیست به جز ، ورد تو در خانه ی ما...

امن و با غیرت...

پنجشنبه, ۸ فروردين ۱۴۰۴، ۱۱:۵۶ ب.ظ

یکسالی بود که به دنبال برگزاری نمایشگاه بودیم، میخواستیم یه نمایشگاه گروهی بزنیم، به همراه استاد و سایرین که من هم جزءشون بودم، استاد به هر دری زدن، هر نهادی که فکرش رو بکنید و هر سالنی که تصورش رو بکنید رفتن، اما به هزار و یک دلیل مجوز داده نشد، از اواخر بهمن بخاطر شرایط بدی که برام بوجود اومد ، من از جمع فاصله گرفتم، اما چند روز قبل استاد ناامیدانه با صدای بغض آلود یه ویس توی گروه فرستادن که بچه ها شرمنده، من نتونستم مجوز بگیرم و معلوم بود بشدت گریه کرده و ظاهرن آخرین جایی هم که یه سری قولها داده بودن، خلف وعده کردن...

همه ناراحت بودن، بیشتر از همه استاد...

روحیات خاص خودشون رو دارن...

من احساس خاصی نسب به این اتفاق نداشتم، اما از غم استادم ، غمگین شدم، توی فکر راه چاره ای بودم که یهو یاد آقای ناجی(مستعار) افتادم، ایشون رو از سال ۹۴ میشناختم، یه انسان فوق العاده چشم و دل پاک و خیلی با غیرت و خیلی متعهد و با اخلاق و شدیداً دارای نفوذ و البته بسیار مردمی و بسیار خَیِّر... یادمه سر موضوعی که با هم فعالیت مشترک داشتیم به من می‌گفت خانم صوفی نژاد من اندازه برادرهام به شما اعتماد دارم،‌ خلاصه همون چند روز پیش، بعد از شنیدن ویس استادم ، توی واتس اپ بهشون پیام دادم...

من : درود جناب ناجی، وقتتون بخیر، شما آقای فلانی مدیریت فلان جا رو میشناسید؟ 

آقای ناجی : سلام خواهرم، بله، از دوستان هستن، امری دارید بنده در خدمتم.

من : مجوز نمایشگاه میخواستیم، با استادم و دوستام، کسی باهامون همکاری نمیکنه.

آقای ناجی : بله ، حتمن، بهتون اطلاع خواهم داد....

و مکالمه تمام شد و ازشون خبری نشد، من حس کردم بین مشغله های کاری خیلی زیاد ، قطعا آقای ناجی یادش رفته...

راستش خیلی مردد بودم یادآوریش کنم یا نه...

و دقیقا همین چند ساعت قبل، به من پیام دادن که خانم صوفی نژاد سالن رو برای چه تاریخی براتون رزرو کنن...

واقعا برگام ریخت...

و البته برگای استاد و برگای سایر دوستانم...

با هماهنگی استادم، بهشون بازه ی زمانی اعلام کردم و قراره تاییدیه رو بهم بدن...

چقدر توی این یکسال استادم دوندگی کرد...

قطعا باید زودتر اینکارو انجام میدادم...

یه لحظه با خودم نشستم فکر کردم و اسم آدمهایی که شبیه آقای ناجی میشناسم رو توی ذهنم لیست کردم، چقدر آدم‌های اینجوری توی زندگیم زیاد دارم، البته که بواسطه ی شغلم و چقدر هیچوقت روشون حساب باز نکردم...

شاید هر کس دیگه جای من بود، با این ارتباطاتی که داشت، الان کلی اتفاقات بهتر توی زندگیش میفتاد...

حداقل دیگه لنگ حداقل ها نبود...

آقای ناجی دست به خاک میزنی... برات طلا بشه...

نه بخاطر کاری که برای من و دوستام کردی، بخاطر اینکه امن هستی و با غیرت... بخاطر اینکه هر بار بهت پیام دادم ، گفتی خواهرم ... گفتی خانواده محترم خوبن... گفتی خدمت پدر و مادر سلام برسونید... 

و نذاشتید فوبیایی که من نسبت به رابطه با مردها دارم، توی ارتباط با شما به من غلبه کنه...

ممنون که توی مکالماتمون یه کلمه اضافه تر از موضوع مکالمه نگفتید، ممنون که هیچ رفتار خارج از چارچوبی انجام ندادید...

ممنون که هرگز شوخی نکردین، هیچوقت هم عصبانی نبودین...

و تنها حرف غیر کاری که آقای ناجی به من زدن، یه روزی که من بشدت بخاطر مسائل شخصی و خانوادگی گرفتار بودم و توی خودم بودم، گفتن خانم صوفی نژاد ، درسته آدم مذهبی نیستید، اما من ازتون یه خواهش دارم ، نمیخواد مذهبی بشید ، نماز بخونید ، فلان کنید و چنان کنید... 

فقط مناجات امیرالمومنین(ع) رو بخونید...

هر چند بار که می تونید...

هر چند روز که می تونید...

من از علی نمیدونستم...

اونقدری میدونستم که علی امام اول شیعیان هست و نه بیشتر...

حالا یا علی پناه بی کسی هام شده...

آرامش و ذکر هر لحظه ام شده...

هنوز همون آدم بی مذهب هستم...

اما علی...

من مدتها مناجات امیرالمؤمنین رو میخوندم ، چون آقای ناجی حکم برادر بزرگترم رو داشت و میدونستم چیزی نمیگه که من آسیب ببینم، میدونستم خیلی غیرت و مردانگی داره...

هر بار ازشون خداحافظی میکردم...

میگفتن یا علی... خدا نگهدار...

آقای ناجی... علی یارتون...

.

.

.

یا حضرت علی(ع)...

شما شفاعت من رو پیش خدا بکن...

یا حضرت علی(ع)...

من امروز تصمیم گرفتم نو بشم و امروز کسی که پایبند شما هست، برای من و دوستانم یه در خیر باز کرد...

که میتونه اساس زندگی من رو جان تازه بده...

یا حضرت علی(ع)...

مثل همیشه مراقبم باش...

مراقب آقای ناجی و هر کسی که به شما ارادت داره باش...

یا حضرت علی(ع)...

من از بی کسی هام به شما پناه آوردم...

بعد از خدا ، شما پشت و پناهم باش...

یا علی...

 

  • صوفیا !!!

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.