دختر صوفی

یا رب ... بی حجابانه درآ... از در کاشانه ی ما... که کسی نیست به جز ، ورد تو در خانه ی ما...

یا رب ... بی حجابانه درآ... از در کاشانه ی ما... که کسی نیست به جز ، ورد تو در خانه ی ما...

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «پارسا» ثبت شده است

۱-اگر ازم بپرسن کجای تهران رو بیشتر دوست داری، قطعن تا ابد دربند زیبا و بعد تجریش زیبا ...😍❤️

۲-اولین بار که رفتم رستوران ... توی دربند، گُلونی(روسری مخصوص لُرها و کُردها) سرم بود، آقا سعید (توی رستوران کار میکنه) ، با لبخند اومد جلو و سلام و احوالپرسی و یه تخت توی طبقه بالا بهم نشون داد، قلیون و سینی مزه و چای رو آورد، پرسید کُرد هستین، خودش کُرد بود، گفتم نه لُر هستم، ذوق کرد و گفت پس برات آهنگ لُری میذارم و گذاشت و دو نفری باهاش خوندیم و یه جوری رفیق شدیم که انگار صد ساله همو می‌شناسیم و حالا هر بار بیام تهران، مهمانش هستم...🥰❤️

۳-هتل گرفتم و به خانواده ام گفتم میرم هتل، ولی الان خونه پارسا هستم🙈😍 ، پارسا عجیبه، خیلی عجیب... به نظرم هر کسی فیزیک بخونه، توی یه سطح دیگه از آگاهی و دانایی قرار داره، در مورد پارسا همینقدر بگم که صداش میخکوبت میکنه، آروم و نجیب و مهربون و قاطع و صبور... همه ی اینها توی صداش هست، چشماش درشته و افتادگی پلک داره، رنگ پوستش سبزه ست و وقتی برای اولین بار دیدمش، از مچ دست هاش متوجه شدم که حرفه ای ورزش میکنه و ازش پرسیدم، گفت که هم رزمی کار میکنه و هم صخره نوردی(مردای ورزشکار خیلی مردونگیشون به دل میشینه، بنظرم مردی که ورزش نکنه و هیکلش مردونه و عضلانی نباشه، خیلی یه حالیه انصافا😒، البته ضمن احترام به همه آقایون با هر تیپ و استایلی)...

پدر پارسا فوت شده و مادرش یه خونه توی شهرستان داره و گهگاهی میاد تهران پیش پارسا و الانم اینجاست و در واقع خود مامان پارسا باهام تماس گرفت و دعوتم کرد و من تونستم بپذیرم برم خونشون... خونشون غرب تهرانه، ولی من خیلی دقیق نمیدونم کجا و کدوم محله ست...

 پارسا خواست اتاقش رو به من بده و خودش جای دیگه بخوابه، بهش گفتم که من فوبیای تاریکی و ... دارم، اگر اشکال نداره تو اتاق کنار مامانت بخوابم و مامانش ... نگم براتون... انقدر مامانه که آدم دلش براش ضعف میره... همه ی حرکات و رفتارهاش و حرفهاش از روی مهر و محبت و مادرانه ست... 

۴-مامان پارسا از خاطرات جوونیهاش و از همسرش که عاشقش بود برام گفت و خوابید و من با وجود اینکه شدیداً خسته هستم، خوابم نمیبره و اومدم زیر پتو که نور موبایلم اذیتش نکنه .

۵-تقریبا ۶ ماه و نیم هست که پارسا رو میشناسم و توی این مدت ۳ بار دیدمش و توی اینستاگرام همو فالو داریم و چند بار تلفنی حرف زدیم و گهگاهی چت میکنیم، هیچ رابطه حسی بینمون نیست و من بهش گفتم که از عشق و عاشقی و رابطه عاطفی بیزارم و تحت هیچ شرایطی وارد رابطه ج.ن.س.ی نمیشم ، بطرز عجیبی توی چارچوب من رفتار میکنه.

۶-شاید براتون قابل باور نباشه که توی این مدت آشنایی با پارسا هزارتا سوال جور و واجور ازش پرسیدم، در مورد خدا، کائنات، این جهان، اون جهان، فیزیک، عرفان، خودشناسی ، کهکشان ها، سیاه چاله ها ، فضا و ... و تک تک سوالهام رو صبورانه جواب میده و توضیح میده و من نمیدونم اینهمه اطلاعات دقیق و عمیق رو از کجا آورده...

۷-اما چی شد که با پارسا رفیق شدم... اولین بار اومده بود ماموریت به محل کارم، موقع رفتنش اومد یه گزارش بهم بده و بره، اومد تو اتاقم، نمیدونم چرا و چی شد، یهو بهش گفتم چقدر با آرامش صحبت می‌کنید(من درونگرای بدبین این حرف رو به هیچ ناآشنا و اون هم جنس مخالف، توی عمرم نگفتم...)

و همین جمله سبب شد پارسا شروع کنه به صحبت کردن و دقیقن چهارساعت همون دیدار اول مون ، برام صحبت کرد، دقیقن چهارساعت... و از اون موقع فقط پارسا حرف میزنه و من فقط میپرسم و اون صبورانه پاسخ میده...

 

پ.ن ۱ : در مورد خودم یه موضوعی رو به پارسا دروغ گفتم که خیلی از بابت اون دروغ عذاب وجدان دارم، میخوام راستش رو بهش بگم و ازش عذرخواهی کنم، تو دلم میگم دوست معمولیه، رابطه هم که عاطفی نیست، نیاز نیست همه چیز رو راستش رو بگی، اما دروغ دروغه... وحشتناکه و چندش... 

به قول حضرت حافظ:

کار بد مصلحت آنَست که مطلق نکنیم...

پ .ن ۲ : عععععععههههههه ، شما جنوبی هستین؟ پس چرا سفید هستین...؟ 

غیر ممکنه مسافرت برم و این سوال رو دو هزار نفر ازم نپرسن...😐😖

جنوب زندگی میکنیم، آفریقا که زندگی نمیکنیم، به خدا جنوبی ها همه سفید هستن...😊❤️

پ . ن ۳ : قطعا اسامی استفاده شده مستعار هستن... 😁🥰