من این حال افسرده رو دوست دارم، یه جا نشستن و خوابیدن و هیچ حسی نداشتن، نه شادی، نه غم عمیق... نه حتی سر سوزن دلتنگی...
دلم نمیخواد بلند بشم و هزارتا کار همزمان انجام بدم، دلم نمیخواد به روزای از این شاخه به اون شاخه پریدن برگردم ، دلم نمیخواد توی یه روز هزار تا کار کنم و ساعت دوازده شب از خستگی خوابم نبره، تازه یه شبهایی مجبور بودم تا چهار صبح چت کنم و افکار بیمار یه آدم بیمار رو هم تحمل کنم... 😖
واقعا نمیفهمم دلیل اینهمه صبوری نسبت به کسی که همیشه ته دلم ازش متنفر بودم، چی بود...
خلاصه که این هیچ کاری نکردن رو دوست دارم...
سرترالین رو هم بیشتر از چند روز قبلترها دوست دارم...😁
چه اصراری دارن من بلند بشم...
کم مونده برن بیل مکانیکی بیارن منو جا به جا کنن...
والا...
۲۷ اسفند استادم که یه پزشک هفتاد ساله ست، از قدرترین پزشک های کشور، که کلی آدم حسابی تحویل دنیا داده، خواست منو ببینه، منم نتونستم که نبینمش...
چون خیلی زیاد منو ساپورت میکرد و میکنه...
رفتم پیشش... بهم دست داد و محکم بغلم کرد... 😁
مطمئنم از روی شیطنت نبود...
البته برام مهم نیست از روی چی بود...
مهم اینه من مثل یه تیکه یخ سرد و بدون احساس بودم...
همه دارن منو مجبور میکنن دوباره شروع کنم...
همه نمیدونن من اینجوری راضی تر هستم...
حس میکنم همه بخاطر خودشون و منافع خودشونه که میخوان من بلند بشم...
قطعا که کسی نگران من نیست...
کاش بیخیال نصیحت کردن من میشدن...
کاش میفهمیدن من الان توی آروم ترین و بی احساس ترین ورژن خودم هستم و از این بابت راضی هستم...