دختر صوفی

یا رب ... بی حجابانه درآ... از در کاشانه ی ما... که کسی نیست به جز ، ورد تو در خانه ی ما...

یا رب ... بی حجابانه درآ... از در کاشانه ی ما... که کسی نیست به جز ، ورد تو در خانه ی ما...

۱۶ مطلب در فروردين ۱۴۰۴ ثبت شده است

یا "هو"...

 

همه عالم کلماتند بود معنی "هو"          

درس اینست در این مکتب شاهانه ی ما

گر به سر منزل عشاق دَر آیی بینی                  

رفعت و منزلتِ این دل دیوانه ی ما...

از عصر دلم یه حالی بود ، من از سال ۸۵ یا شاید هم ۸۴ سیگار میکشیدیم، که آروم بشم، اما نشدم، رفتم بیرون از خونه سیگار کشیدم، یه نخ، دو نخ، نخ سوم رو نصفه خاموش کردم و رفتم اونجایی که وقتی خیلی کلافه هستم میرم... دلم آرامش میخواست، رفتم اون حرمی که وسط شهرمونه، با کاشی کاری های آبی، با هوای خنک، با یه بوی عطری که هیچوقت تمام نمیشه و همیشه ملیحه، طواف کردم، اومدم نشسته یه گوشه ی حرم، ذکر یا "الله" گفتم ، ذکر یا "هو" گفتم، ذکر یا "علی" گفتم، تسبیح رو دور انگشتام تاب میدادم و ذکر میگفتم، نمیدونم چقدر ولی به خودم اومدم ، دیدم مدتهاست چشمام بسته ست و آروم هستم، بلند شدم طواف کردم و دعا کردم، برای داداشم که سر به راه بشه، برای خواهرم که خوشبخت بشه، برای پدر و مادرم که مریض نشن، برای بانو(فانی) که قلبش آروم بشه، برای بستگی که ازش بیخبرم، برای پدر غزال ، برای خود غزال، برای Bahar و utopia و الیو و همه ی دوستای توی وبلاگ... برای اون دختر ۲۲ ساله که مهمان بود اینجا و تک فرزند و توی نوروز اینجا تصادف کرد و الان با هوشیاری ۳ توی کماست، برای فامیلم که سالها ندیدمشون، برای دوستام، دوباره رفتم اون کنج نشستم، تسبیح رو میچرخوندم و با خودم ذکر میگفتم، یا "الله" ، یا "هو" ، یا "علی" ...

هر کدوم صد بار، دویست بار، حتی سیصد بار... 

دوباره بلند شدم طواف کردم، گفتم خدایا قلبم رو از سیاهی پاک کن، مسیر درست رو جلوی پام بذار... خدایا من فقط خودِ خودت رو میخوام، خدایا تو شاهد هستی که تنها عشقی که توی قلبم از کودکی تا الان دارم، عشق به وجود لایتناهی تو بوده، دو نفر اومدن تو ذهنم، که ببخشمشون، نتونستم، نمیشه...

یکیش ............. 

یکیش هم خیلی ها اینجا میشناسن... 

گفتم خدایا منو از دروغ و فریب دور کن، منو از اینکه با آدم‌های بد همسو بشم تا بخوام به دیگران دروغ بگم در امان نگه دار... خدایا من قطعا مقصر بودم... وقتی میگفت چت رو دو طرفه پاک کن، که فلانی نفهمه................... به اندازه ی اون توی اون دروغ شریک جرم بودم، منم اون بستر رو فراهم کردم که اون فلانی از همه جا بی‌خبر فریب بخوره، در حالی که شایسته ی فریب خوردن و دروغ شنیدن نبود... 

من خودم برای خودم توبه کردم و این چند وقت هم برای جبران اون دروغ ها تلاش خودم رو کردم ، به اون کاری ندارم که برای خودش چه برنامه ای داره... 

اما من پشیمونم...

سرم رو به ضریح تکیه دادم و چشمام رو بستم و برای چند لحظه هیچی نخواستم، فقط میخواستم توی همون آرامش عمیق باشم، حس میکردم نور داره از پوستم رد میشه و وارد بدنم میشه، این حس رو دوست داشتم، واقعی و غیر واقعیش برام مهم نبود، گفتم...:

خدایا من فقط تو رو میخوام، نیومدم اینجا چیز دیگه ای برای خودم دعا بکنم، چیزی که متعلق به دنیای فانی باشه نمیخوام... من رو توی مسیری که انتخاب کردم یاری کن... کمکم کن که سالم و پاک زندگی کنم... با بد و بدکاره همنشین نشم، از بد و بدکاره مسیرم جدا باشه... خدایا کمک کن توی مسیر درست ثابت قدم باشم...خدایا کمک کن توی مسیر شناخت تو و عشق به تو ، گام بردارم...

 

یا رب...: 

بی حجابانه درآ از در کاشانه ما

که کسی نیست به جز وردِ تو درخانه ما...

 

یا "هو"

 

اگر دلایل دروغ گفتن رو جستجو کنید، می بینید که آدم‌هایی که احساسات فوران شده دارن، حالا شامل خشم، حسادت، ناراحتی یا حتی استرس و اضطراب و هر چیز دیگه ای که باشه، برای کنترل اون احساسات مخرب ، دروغ میگن، دلایل دیگه ای هم داره، مثل ترسیدن از گفتن حقیقت، اما در کل دروغ برای خیلی ها سرپوش گذاشتن روی احساسات واقعی شون هست...

کاش آدم‌های دروغگو میدونستن که چقدر بی اعتبار و بی ارزش میشن وقتی که دروغ میگن، کاش آدم‌های دروغگو میدونستن همه ی اطرافیانشون راست ماجرا رو میدونن، فقط یا حوصله ندارن، یا تو دیگه ارزشش رو نداری، یا منفعت شون در اینه که دروغ تو رو به دید راست نگاه کنن، اما تو دلشون از تو چندش شون میشه، چون بی اعتبار هستی، چون بی ارزش هستی، چون حقیر و کوچیک هستی... چون شهامت نداری...

و چقدر چندش هست مردی که مردانگی و شهامت و صداقت نداشته باشه...

پ . ن ۱: حقیقت لخت و عریان جلوی چشم ما قابل دیدنه، میدونم خیلی سخته، ولی یه جایی باید شهامت به خرج بدیم و اون حقیقت رو لمس کنیم و خودمون رو از منجلاب بیرون بکشیم...

آرزوی شهامت و قدرت و روشنایی میکنم، برای هر کسی که توی دلش شک و تردید هست ... آرزو میکنم قدرتمندانه پا در مسیر راستی بگذاره و هر کسی و هر چیزی که ردی از پلیدی داره رو، حذف کنه...

آرزو میکنم همه مون جز راست نگیم...

یه کم درهم برهم براتون بنویسم، ممکنه توی روزهای آتی هم باز همینجوری درهم برهم بنویسم... 😁

۱-سرترالین عزیزم دست بوست هستم، بخاطر اینکه هر چقدر بیشتر میخورمت، بیشتر همه چیز به هیچ جام نیست و واقعا چقدر نیاز دارم که هیچ چی به هیچ جام نباشه ، حس میکنم یه آدم آهنی هستم که طبق یه سری دیتاهایی که بهم داده میشه، باید رفتار کنم و عمل کنم، کاملا خنثی و کاملا مصمم، گهگاهی لغزش دارم، اما با خوردن دوز بعدی مثل یه تکه چوب میشم روی امواج دریا، کاملا رها... بی تعهد و بدون هیچ قید و بندی...و البته نامردیه از دپاکین قشنگم هم تشکر نکنم، لذت‌بخش ترین بخش ماجرا اینجاست که هیچگونه م*ی*ل*ج*ن*س*ی ندارم، اصلا هیچگونه حسی نسبت به بدنم ندارم...

۲-برای نمایشگاه دو تا اثر نیمه کاره دارم و تصمیم گرفتم یه کار دیگه به کارهام اضافه کنم، گشتم یه سوژه سخت، در قالب یه تکنیکی که اصلا تا حالا کار نکردم و البته با ابعاد بزرگتر از تمام کارهای قبلیم، انتخاب کردم، عاقلانه این بود که همون دو تا اثر نیمه کاره رو ، تمام کنم، یا نهایت یه کار کوچیک و با تکنیک هایی که بلد بودم، انتخاب کنم، اما من خوراکم اینه به خودم استرس بدم، خودم رو تحت فشار بذارم، دهن خودم رو سرویس کنم، ده برابر توانم کار کنم و مدام از این شاخه به یه شاخه سخت تر و بالاتر بپرم، اونوقت حس میکنم زنده هستم و زندگی میکنم.

۳-یک دوره ده روزه باید برم تهران، احتمالا ونک مستقر میشم، توی همون خونه ی مرموز، توی همون کوچه ی بشدت زیبا و رمانتیک ، فوبیای تنهایی و تاریکی و ... دارم، اما قبلا هم توی این خونه بودم، میخوام تست کنم، نهایت نتونستم بمونم یا به پارسا میگم بیاد پیشم، یا من میرم پیشش، اما واقعا میخوام تست کنم تنهایی رو ، تاریکی رو ، ترس رو ...

۴-شنبه که بیاد اولین روز کاریم هست...😁😊

۵-یه دوست دارم کرج زندگی میکنه، محل کارش تهرانه، اسمش حلما هست، حلما مثل فرشته هاست، حتی زیباتر، حتی پاکتر، برای ماموریت کاریش میاد شهر من و هر بار میاد من تمام شهر رو باهاش میگردم و برای هم هدیه میخریم و کافه گردی میکنیم، حلما گفته برای افتتاح نمایشگاهم میاد، پارسا هم گفته حتمن میاد، دلم نمیاد اینهمه راه دور هزینه کنن و بیان، اما دلم هم نمیاد بهشون نگم، چون اندازه خودم ذوق دادن.

۶-اسم حلما و پارسا مستعار هست، حلما اسم واقعیش با ح شروع میشه، واسه همین من اینجا بهش میگم حلما، پارسا هم چون بشدت حس زهد و پارسایی و پاکی بهم‌ میده، اسمش رو گذاشتم پارسا.

۷-برای ولنتاین سه نفر برام کادو فرستادن، من سر کار نمیرفتم، پرسنلم فرستادن منزل، یکی از هدایا یه گلدون آکواریومی بود، من تا حالا گلدون آکواریومی نداشتم و فکر میکردم زود خراب بشه و بمیره، اما بعد از یک ماه و خورده ای انقدر رشدش خوبه و انقدر سرسبز و خشگل شده، که از همه گلدون هام قشنگتره...این گلدون رو امیر برام فرستاده به همراه یه سری خرت و پرت های دیگه...

توی پست بعدی در مورد امیر می نویسم...   

 

 

دیگی که برای من نجوشه سر سگ توش بجوشه...

پاسخ به کامنت خصوصی دوستی که در مورد رابطه مشکل دارش با من صحبت کردن: 

اولویت رو خودت بذار، منفعت خودت رو در نظر بگیر، نه به معنای بی تفاوتی نسبت به دیگران، بلکه به معنای حس ارزشمندی نسبت به خودت...

وقتی چیزی کاملا برای تو نیست، نصفه و نیمه اش رو بنداز تو سطل زباله بره... هیچوقت خلأهای زندگیت رو با آشغال پر نکن...دیر یا زود بوی تعفن اون زباله ها زندگیت رو به گند میکشه...

پرت کن بره بیرون، بعد متوجه میشی نفس کشیدن یعنی چی...

به شهودت اطمینان کن، به درونت اطمینان کن...آدم‌های بد و بد ذات آلارم مشخص خودشون رو دارن و تو متوجه شون میشی، به نشونه ها اعتماد کن...

یادمه از یه بنده خدای البته از خدا بیخبر پرسیدم چه چیز من اذیتت میکنه، گفت اینکه اصلا بهم اعتماد نداری، این سوال رو همین چند ماه قبل ازش پرسیدم، راست میگفت، یه سر سوزن بهش اعتماد نداشتم و دقیقن وقتی وانمود کردم بهش اعتماد دارم، شروع به توهین و تهدید کردن من کرد و البته هزاران بار حسم بهم گفته بود این شخص قابل اعتماد نیست ، میخوام بگم که نشونه ها رو جدی بگیرید، خودفریبی نکنید، اینم یادت باشه که انسانهای اینجوری رو غیرممکنه تو بتونی به انسان بهتری تبدیلشون کنی...

اونا به وقتش پا روی شرافت و انسانیت خودشون هم میذارن...کما اینکه پیش از این هم زیاد گذاشتن، فقط ممکنه تو بی‌خبر بوده باشی...

به خودت اعتماد کن...به حست اعتماد کن...

 خلا تنهایی و سایر خلأهای زندگی شرف دارن به دوستی با یه انسان بیمار مشکل دار که در راستای منافعش در حال تلقین های وحشتناک به تو و تغییرات شیرازه ی شخصیتت هست در حالی که اون نیاز به تغییر داره نه تو ...

به انسان های بی ارزش بها دادن، ته اش میشه بی ارزش کردن و بی اعتبار کردن خودت...

دیروز صبح که تهران بودم، یه قرار ملاقات مهم داشتم، با یه آقایی با ۱۵۰ سانت قد و کت و شلواری که سه سایز، یا حتی پنج سایز براش بزرگتر بود و قبلا هم بارها دیدمش و متاسفانه هر بار باید یه لبخند گشاد روی لبم باشه و وانمود کنم از دیدارش خوشحالم...

یه بخش از مکالماتمون:

-قهوه اتون رو میل بفرمایید خانم صوفی نژاد... 🤤

-سپاسگزارم آقای زرگرزاده ، شما که روزه نیستید...؟!😊

-روزه بودم، ماه رو دیدم افطار کردم...😁

-😐🤢🤮

.

.

.

خوب ........... (فحش رکیک) چه ربطی داشت؟

دوست داشتم پاره پاره اش کنم...

مرتیکه ی هَوَلِ ۱۵۰ سانتی...

دردناک اینجاست که در مقابل این حرفش یه لبخند اینجوری 😁 زدم و قهوه ی زهرماریم رو کوفت کردم.

تیر میخوردم بهتر بود تا اون قهوه...

البته که نهایت ملاقات مون ، اون امتیازی که میخواستم رو ازش گرفتم.😁😊

عید فطر مبارک...❤️

طاعات و عبادات دوستان عزیزی که روزه گرفتن قبول... ❤️🙏

لطفن من رو هم دعا کنید... 🥹❤️🙏

یه فوبیایی هم وجود داره، به نام فوبیای جا موندن از پرواز و البته خودم این فوبیا رو کشف کردم ...😐

 مثلا پنج ساعت دیگه تا پروازت مونده، اما تو میری می شینی تو فرودگاه و مثل جغد به تابلوها خیره میشی...😖

چون میترسی جا بمونی...

لامصب خوب جا بمونی، توی بیابون که گیر نکردی...😐

 این ۵ ساعت رو میتونستی توی تجریش راه بری و نفس بکشی...😢🥹

حالا خوبیش اینه پارسا کارش تمام شده و داره میاد تا موقع پرواز به سوالاتم در مورد فیزیک کوانتوم پاسخ بده... 😍❤️

 

پ .ن : سوال اولم اینه که چطوری یک الکترون همزمان میتونه رفتار ذره ای و موجی داشته باشه...؟!!!😊

۱-اگر ازم بپرسن کجای تهران رو بیشتر دوست داری، قطعن تا ابد دربند زیبا و بعد تجریش زیبا ...😍❤️

۲-اولین بار که رفتم رستوران ... توی دربند، گُلونی(روسری مخصوص لُرها و کُردها) سرم بود، آقا سعید (توی رستوران کار میکنه) ، با لبخند اومد جلو و سلام و احوالپرسی و یه تخت توی طبقه بالا بهم نشون داد، قلیون و سینی مزه و چای رو آورد، پرسید کُرد هستین، خودش کُرد بود، گفتم نه لُر هستم، ذوق کرد و گفت پس برات آهنگ لُری میذارم و گذاشت و دو نفری باهاش خوندیم و یه جوری رفیق شدیم که انگار صد ساله همو می‌شناسیم و حالا هر بار بیام تهران، مهمانش هستم...🥰❤️

۳-هتل گرفتم و به خانواده ام گفتم میرم هتل، ولی الان خونه پارسا هستم🙈😍 ، پارسا عجیبه، خیلی عجیب... به نظرم هر کسی فیزیک بخونه، توی یه سطح دیگه از آگاهی و دانایی قرار داره، در مورد پارسا همینقدر بگم که صداش میخکوبت میکنه، آروم و نجیب و مهربون و قاطع و صبور... همه ی اینها توی صداش هست، چشماش درشته و افتادگی پلک داره، رنگ پوستش سبزه ست و وقتی برای اولین بار دیدمش، از مچ دست هاش متوجه شدم که حرفه ای ورزش میکنه و ازش پرسیدم، گفت که هم رزمی کار میکنه و هم صخره نوردی(مردای ورزشکار خیلی مردونگیشون به دل میشینه، بنظرم مردی که ورزش نکنه و هیکلش مردونه و عضلانی نباشه، خیلی یه حالیه انصافا😒، البته ضمن احترام به همه آقایون با هر تیپ و استایلی)...

پدر پارسا فوت شده و مادرش یه خونه توی شهرستان داره و گهگاهی میاد تهران پیش پارسا و الانم اینجاست و در واقع خود مامان پارسا باهام تماس گرفت و دعوتم کرد و من تونستم بپذیرم برم خونشون... خونشون غرب تهرانه، ولی من خیلی دقیق نمیدونم کجا و کدوم محله ست...

 پارسا خواست اتاقش رو به من بده و خودش جای دیگه بخوابه، بهش گفتم که من فوبیای تاریکی و ... دارم، اگر اشکال نداره تو اتاق کنار مامانت بخوابم و مامانش ... نگم براتون... انقدر مامانه که آدم دلش براش ضعف میره... همه ی حرکات و رفتارهاش و حرفهاش از روی مهر و محبت و مادرانه ست... 

۴-مامان پارسا از خاطرات جوونیهاش و از همسرش که عاشقش بود برام گفت و خوابید و من با وجود اینکه شدیداً خسته هستم، خوابم نمیبره و اومدم زیر پتو که نور موبایلم اذیتش نکنه .

۵-تقریبا ۶ ماه و نیم هست که پارسا رو میشناسم و توی این مدت ۳ بار دیدمش و توی اینستاگرام همو فالو داریم و چند بار تلفنی حرف زدیم و گهگاهی چت میکنیم، هیچ رابطه حسی بینمون نیست و من بهش گفتم که از عشق و عاشقی و رابطه عاطفی بیزارم و تحت هیچ شرایطی وارد رابطه ج.ن.س.ی نمیشم ، بطرز عجیبی توی چارچوب من رفتار میکنه.

۶-شاید براتون قابل باور نباشه که توی این مدت آشنایی با پارسا هزارتا سوال جور و واجور ازش پرسیدم، در مورد خدا، کائنات، این جهان، اون جهان، فیزیک، عرفان، خودشناسی ، کهکشان ها، سیاه چاله ها ، فضا و ... و تک تک سوالهام رو صبورانه جواب میده و توضیح میده و من نمیدونم اینهمه اطلاعات دقیق و عمیق رو از کجا آورده...

۷-اما چی شد که با پارسا رفیق شدم... اولین بار اومده بود ماموریت به محل کارم، موقع رفتنش اومد یه گزارش بهم بده و بره، اومد تو اتاقم، نمیدونم چرا و چی شد، یهو بهش گفتم چقدر با آرامش صحبت می‌کنید(من درونگرای بدبین این حرف رو به هیچ ناآشنا و اون هم جنس مخالف، توی عمرم نگفتم...)

و همین جمله سبب شد پارسا شروع کنه به صحبت کردن و دقیقن چهارساعت همون دیدار اول مون ، برام صحبت کرد، دقیقن چهارساعت... و از اون موقع فقط پارسا حرف میزنه و من فقط میپرسم و اون صبورانه پاسخ میده...

 

پ.ن ۱ : در مورد خودم یه موضوعی رو به پارسا دروغ گفتم که خیلی از بابت اون دروغ عذاب وجدان دارم، میخوام راستش رو بهش بگم و ازش عذرخواهی کنم، تو دلم میگم دوست معمولیه، رابطه هم که عاطفی نیست، نیاز نیست همه چیز رو راستش رو بگی، اما دروغ دروغه... وحشتناکه و چندش... 

به قول حضرت حافظ:

کار بد مصلحت آنَست که مطلق نکنیم...

پ .ن ۲ : عععععععههههههه ، شما جنوبی هستین؟ پس چرا سفید هستین...؟ 

غیر ممکنه مسافرت برم و این سوال رو دو هزار نفر ازم نپرسن...😐😖

جنوب زندگی میکنیم، آفریقا که زندگی نمیکنیم، به خدا جنوبی ها همه سفید هستن...😊❤️

پ . ن ۳ : قطعا اسامی استفاده شده مستعار هستن... 😁🥰

 

میدونستین هواپیمایی آوا ایر روی دُم هواپیماهاش یه قلب قرمز داره؟!!!😍🥰❤️

میدونستین من اسمش رو گذاشتم دُم قلبی...؟!!!😍🥰❤️

میدونستین من امروز سوار دُم قلبی شدم دوباره... ؟!!!😊❤️

میدونستین من یک ماه و خورده ایه دارم تمرین میکنم بی احساس و بی تفاوت باشم، ولی از صبح که سوار دُم قلبی شدم قیافه ام اینجوریه... 😁😊😍🥰💝❤️ 

میدونستین بعد از مدتها من امروز حس کردم هنوز زنده هستم... ؟!!!❤️🙏

یکسالی بود که به دنبال برگزاری نمایشگاه بودیم، میخواستیم یه نمایشگاه گروهی بزنیم، به همراه استاد و سایرین که من هم جزءشون بودم، استاد به هر دری زدن، هر نهادی که فکرش رو بکنید و هر سالنی که تصورش رو بکنید رفتن، اما به هزار و یک دلیل مجوز داده نشد، از اواخر بهمن بخاطر شرایط بدی که برام بوجود اومد ، من از جمع فاصله گرفتم، اما چند روز قبل استاد ناامیدانه با صدای بغض آلود یه ویس توی گروه فرستادن که بچه ها شرمنده، من نتونستم مجوز بگیرم و معلوم بود بشدت گریه کرده و ظاهرن آخرین جایی هم که یه سری قولها داده بودن، خلف وعده کردن...

همه ناراحت بودن، بیشتر از همه استاد...

روحیات خاص خودشون رو دارن...

من احساس خاصی نسب به این اتفاق نداشتم، اما از غم استادم ، غمگین شدم، توی فکر راه چاره ای بودم که یهو یاد آقای ناجی(مستعار) افتادم، ایشون رو از سال ۹۴ میشناختم، یه انسان فوق العاده چشم و دل پاک و خیلی با غیرت و خیلی متعهد و با اخلاق و شدیداً دارای نفوذ و البته بسیار مردمی و بسیار خَیِّر... یادمه سر موضوعی که با هم فعالیت مشترک داشتیم به من می‌گفت خانم صوفی نژاد من اندازه برادرهام به شما اعتماد دارم،‌ خلاصه همون چند روز پیش، بعد از شنیدن ویس استادم ، توی واتس اپ بهشون پیام دادم...

من : درود جناب ناجی، وقتتون بخیر، شما آقای فلانی مدیریت فلان جا رو میشناسید؟ 

آقای ناجی : سلام خواهرم، بله، از دوستان هستن، امری دارید بنده در خدمتم.

من : مجوز نمایشگاه میخواستیم، با استادم و دوستام، کسی باهامون همکاری نمیکنه.

آقای ناجی : بله ، حتمن، بهتون اطلاع خواهم داد....

و مکالمه تمام شد و ازشون خبری نشد، من حس کردم بین مشغله های کاری خیلی زیاد ، قطعا آقای ناجی یادش رفته...

راستش خیلی مردد بودم یادآوریش کنم یا نه...

و دقیقا همین چند ساعت قبل، به من پیام دادن که خانم صوفی نژاد سالن رو برای چه تاریخی براتون رزرو کنن...

واقعا برگام ریخت...

و البته برگای استاد و برگای سایر دوستانم...

با هماهنگی استادم، بهشون بازه ی زمانی اعلام کردم و قراره تاییدیه رو بهم بدن...

چقدر توی این یکسال استادم دوندگی کرد...

قطعا باید زودتر اینکارو انجام میدادم...

یه لحظه با خودم نشستم فکر کردم و اسم آدمهایی که شبیه آقای ناجی میشناسم رو توی ذهنم لیست کردم، چقدر آدم‌های اینجوری توی زندگیم زیاد دارم، البته که بواسطه ی شغلم و چقدر هیچوقت روشون حساب باز نکردم...

شاید هر کس دیگه جای من بود، با این ارتباطاتی که داشت، الان کلی اتفاقات بهتر توی زندگیش میفتاد...

حداقل دیگه لنگ حداقل ها نبود...

آقای ناجی دست به خاک میزنی... برات طلا بشه...

نه بخاطر کاری که برای من و دوستام کردی، بخاطر اینکه امن هستی و با غیرت... بخاطر اینکه هر بار بهت پیام دادم ، گفتی خواهرم ... گفتی خانواده محترم خوبن... گفتی خدمت پدر و مادر سلام برسونید... 

و نذاشتید فوبیایی که من نسبت به رابطه با مردها دارم، توی ارتباط با شما به من غلبه کنه...

ممنون که توی مکالماتمون یه کلمه اضافه تر از موضوع مکالمه نگفتید، ممنون که هیچ رفتار خارج از چارچوبی انجام ندادید...

ممنون که هرگز شوخی نکردین، هیچوقت هم عصبانی نبودین...

و تنها حرف غیر کاری که آقای ناجی به من زدن، یه روزی که من بشدت بخاطر مسائل شخصی و خانوادگی گرفتار بودم و توی خودم بودم، گفتن خانم صوفی نژاد ، درسته آدم مذهبی نیستید، اما من ازتون یه خواهش دارم ، نمیخواد مذهبی بشید ، نماز بخونید ، فلان کنید و چنان کنید... 

فقط مناجات امیرالمومنین(ع) رو بخونید...

هر چند بار که می تونید...

هر چند روز که می تونید...

من از علی نمیدونستم...

اونقدری میدونستم که علی امام اول شیعیان هست و نه بیشتر...

حالا یا علی پناه بی کسی هام شده...

آرامش و ذکر هر لحظه ام شده...

هنوز همون آدم بی مذهب هستم...

اما علی...

من مدتها مناجات امیرالمؤمنین رو میخوندم ، چون آقای ناجی حکم برادر بزرگترم رو داشت و میدونستم چیزی نمیگه که من آسیب ببینم، میدونستم خیلی غیرت و مردانگی داره...

هر بار ازشون خداحافظی میکردم...

میگفتن یا علی... خدا نگهدار...

آقای ناجی... علی یارتون...

.

.

.

یا حضرت علی(ع)...

شما شفاعت من رو پیش خدا بکن...

یا حضرت علی(ع)...

من امروز تصمیم گرفتم نو بشم و امروز کسی که پایبند شما هست، برای من و دوستانم یه در خیر باز کرد...

که میتونه اساس زندگی من رو جان تازه بده...

یا حضرت علی(ع)...

مثل همیشه مراقبم باش...

مراقب آقای ناجی و هر کسی که به شما ارادت داره باش...

یا حضرت علی(ع)...

من از بی کسی هام به شما پناه آوردم...

بعد از خدا ، شما پشت و پناهم باش...

یا علی...