نصیحت دوستانه به یک دشمن...
-چرا با فلانی ازدواج نمیکنی؟
-چون دوست ندارم...
-آخه چرا، دختر خوب و باشخصیتی هست، تا کی میخوای گند بزنی به زندگیت، تا کی میخوای تنها باشی، بودن اون توی زندگیت حداقل خیال من یکی رو راحت میکنه، وقتی تنها هستی اشتباهاتت خیلی فاحش میشن...
-تو به اینکارا ، کار نداشته باشه، من به اندازه کافی ک..م پاره شده(ببخشید عین جمله ی خودشه)، دیگه جا ندارم.
-تو رو خدا این یکی رو دیگه فراری نده، تو تنهایی دوام نمیاری، به فکر زندگیت باش، اصلا اگر برای ازدواج نمیخوایش ، چرا باهاش موندی...
-چون ......... باهاش رو دوست دارم.
-خاک بر سرت...
-خفه شو، خیلی وقته کتک نخوردی، پر رو شدی...
(این مکالمه مربوط به مهرماه ۱۴۰۳ توی ایستگاه راه آهن هستش، در حالی که منتظر بودیم قطار تهران بیاد و مسافرهاش سوار بشن و اتفاقن یکی از مسافرهای اون قطار از ۱۱ صبح تا ۵ و خورده ای عصر کنار من نشسته بود.)
بی اعتبار کردن آدمهای قبلی زندگیت، بی اعتبار کردن روابط قبلی زندگیت، فقط خودت رو بی اعتبار میکنه، ته اش منه شنونده ی حرفهات، میگم عجب آدم بی اعتباری بوده که اینهمه آدم بی اعتبار وارد زندگیش شدن ، ایراد گذاشتن روی بقیه، تلاش کردن برای تغییر دادن بقیه، تحقیر کردن بقیه ... فقط کار یه انسان بدبخت و سرخورده ست...همه ی این آدمها که نمیتونن بد باشن، همه ی این آدمها که نمیتونن مشکل دار باشن... نگاهت رو تغییر بده، اشتباهاتت رو بپذیر، رفتارهای بدت رو بپذیر و سعی کن تغییرشون بدی، گذشته ی بدت رو جبران کن، از آدمهایی که دلشون رو شکستی طلب بخشش کن و بیشتر از این خودت رو تنها نکن... بذار همین اندک آدمهایی که از سر دلسوزی کنارت موندن، تنهات نذارن... نذار این چهار صباح باقی مونده ی عمرت رو توی بدبختی و تنهایی بگذرونی... رَحمِت که به دوست و رفیق و خانواده و عشق های فراوونت نیومد، رحمِت به خودت بیاد... از هر کسی یه استفاده ای کردی و بعدش کارت باهاش تمام شد، با تهمت و تهدید حذفش کردی... برو توی خلوت خودت و توبه کن... از آدمهایی که شکنجه کردی طلب بخشش کن، مطمئن باش تا بخشیده نشی، آب خوش از گلوت پایین نمیره... پایین آوردن سطح آدمها تا کمترین سمت د.ت فقط سطح خودت رو میاره پایین، بالاخره یه زمانی رفیقت بودن، غیر از اینه؟ یه زمانی بهشون میگفتی عاشقتم و دوستت دارم و دلم میخواد باهات ازدواج کنم، غیر از اینه...؟
تو نیاز به یک مشاوره قوی و دارو درمانی داری، نیاز داری روی روح و روان و معنویاتت کار کنی، نیاز داری یوگا و مدیتیشن کنی و ارتباطت رو با سکوت کردن، بهتر کنی، صدای ذهنت رو خاموش کنی و به آدمها احترام بذاری، نه به چشم یه اسباب بازی دور انداختنی... تو ذاتت بد نیست، ولی انتخاب کردی بد باشی، دلیلش این که از احساساتت ضربه های زیادی خوردی، واسه همین الان مدام در حال سرکوب خودت و احساساتت هستی... و دیگران رو متهم میکنی...
تو میتونستی یه انسان معنوی باشی، ولی ترجیح دادی یه آدمی باشی که فقط تمایلات دنیایی داره...
سعی میکنی اطرافیانت رو هم شبیه خودت کنی...
کسی که معنویات بلده، سقوطش وحشتناکه و تو اون سقوط وحشتناک رو داشتی، چون توی راه و طریق رفتی، ولی به هر دلیلی نیمه راه پا پس کشیدی، سقوط تو از یه انسان معمولی که چیزی از معنویات نمیدونه، خیلی خیلی خیلی وحشتناک تره...
دنبال تطهیر خودت جلوی دیگران نباش...
برو توی خلوت خودت و خودت رو تطهیر کن...
این بیشترین لطفی هست که در حق خودت میکنی...
متاسفانه باید بگم که ممنون و خدا رو هزار بار شکر که نیستی، که روح و روان من رو با تمایلاتت آلوده نمیکنی...
از منم دیگه بد نگو... چون دلم نمیخواد ازت بد بگم...
میدونی که من نزدیکترین آدم زندگیت هستم، میدونی نفس بکشی میدونم منظورت چیه، میدونی که من میدونم و تو میدونی و اون خدای بالای سر که من از هر کسی توی این دنیا بیشتر بهت نزدیک هستم و بیشتر میدونم...
من نبخشیدمت و خیال هم ندارم ببخشمت...
بیشتر از این با اون چیزهایی که از من میگی، به گناهانت اضافه نکن... چون بخشیدنت برای من سخت تر و سخت تر میشه...
پ.ن ۱: نخواستم بنویسم، اما نمیذارن...
پ.ن ۲: امروز از صبح بیدار شدم و روی آثارم کار کردم، بین فعالیت هام غذا خوردم، تنقلات خوردم، یوگا کردم، حمام کردم و سرعت پیشرفت کارم حداقل از دید خودم، عالی بود، الانم بساطم همچنان به راهه و احتمالا تا دوازده شب صبورانه روی آثارم کار میکنم.
پ.ن ۳:بانو برگشته... بانو جان خوش برگشتی، قدمت به روی چشم...
پ.ن ۴: به جای اصلا ننوشتن اینجا، میخوام یه تایم مشخص از شبانه روز بیام، سر یه ساعت مشخص بیام پست بذارم و کامنتها رو بخونم و باهاتون مراوده کنم، چون کلا نباشم، دلتنگ میشم...
همتون رو زیاد دوست دارم...
- ۰۴/۰۱/۱۶
منم خوشحالم که هستی عزیزکم
:))